چراغ و آینه و آب هر سه می خندند
شب و ستاره و مهتاب هر سه می خندند
منار و مسجد و محراب هر سه می خندند
علی و فاطمه و باب هـر سه می خندند
چراغ و آینه و آب هر سه می خندند
شب و ستاره و مهتاب هر سه می خندند
منار و مسجد و محراب هر سه می خندند
علی و فاطمه و باب هـر سه می خندند
ای خنده ملیح به لب های تو عسل
ای ذره ذره خاک کف پای تو عسل
سروده دل غزلی را به رنگ چشمانت
به رنگ آبی رنگین کمانت رضوانت
دراین سپیده دمان بهار پرور عشق
نشسته مرغ خیالم درون ایوانت
امشب دوباره قصد استغفـار کـردم
یعنی به کوچک بودنم اقـرار کردم
میخواهم از حالا فقط مـال تـو باشم
شرمنده ام آقا که بـد رفتـار کردم
دیشب گذری کردم از کوچه ی میخانه
دیدم همه مستان را دیوانه ی دیوانه
ساقیِ بلاجویان شاداب و لبِ خندان
می داد به سرمستان پیمانه به پیمانه
در نیمه های ماه بشارت رسیده بود
آقای سبز پوش کرامت رسیده بود
بالا گرفته بود زمین دست خویش را
چون لحظه های سبز اجابت رسیده بود
این حرف ها حرف دل یک یاکریم است
غصه نخور ای دل خدای ما کریم است
از سفره خالی خود بیمی ندارد
هرکس که ذکرش لا اله الّا کریم است
همدم یار شدن دیده تر می خواهد
پیر میخانه شدن اشک سحر می خواهد
عاشقی کار دل مصلحت اندیشان نیست
قدم اول این راه جگر می خواهد
سوی تو می دوند سوار و پیاده، مست
هم راه مست، قافله ها مست، جاده مست
دیدم که در میانه ی میخانه عالمی است
حتی شراب مست، سبو مست، باده مست
کسی که نسبت رویش به مهر و ماه کند
میان ذره و خورشید اشتباه کند
اگر که عکس جمالش در آب چاه افتد
دوباره یوسف مصری هوای چاه کند